کار از تو می رود
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
  hasan soltani[24]
 

از ناهنجاریهای اجتماعی خیلی رنج میبرم. حوصله حرف اضافی ندارم. انسانم آرزوست.

    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 0
بازدید دیروز : 0
کل بازدید : 19622
کل یادداشتها ها : 55

1 2 >
نوشته شده در تاریخ 92/6/11 ساعت 4:54 ع توسط hasan soltani


 یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت، چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟! گفت: بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می‌نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

گلستان

 



  



نوشته شده در تاریخ 92/9/1 ساعت 8:40 ع توسط hasan soltani


 

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر 
                                                     سیّدحمید رضا برقعی


  



نوشته شده در تاریخ 92/8/4 ساعت 7:21 ع توسط hasan soltani


آمدم، از آمدن اما پشیمانم مکن

 

رو به پایانم خودم، راغب به پایانم مکن!

 


 

کار و بار طنز را جور دگر رونق بده!

 

خلق را بر حال من خندان و گریانم مکن

 


 

ما در این کشور به زندانیم و دائم در گداز

 

وعده آتش مده، تهدید زندانم مکن

 


 

گر که جایی در بهشتت در نظر داری که هیچ

 

از برای دوزخت هرگز فراخوانم مکن

 


 

مرکبی بفرست از نوع فضایی، شیک و پیک

 

بیش از این درگیر راه و راه بندانم مکن

 


 

"خرمقدس" گر بود دربان این  درب  بهشت

 

از در پشتی ببر ، محتاج دربانم مکن!

 


 

باب دندان است نعمتهای پردیست لذا

 

مرحمت کن مبتلای درد دندانم مکن!

 


 

من به یک شیر و عسل - گر اصل باشد- قانعم

 

زحمت حوری نکش، شرمنده‌ی آنم مکن!

 


 

پیش رندان و سخندانان نشانم در بهشت

 

روبرو با  حاجی رند  سخنرانم مکن!

 


 

جزئیاتش با خودت، یک جمله، بالاغیرتن

 

هرچه اینجا کرده‌ای در آنطرف آنم مکن!!

 


 




  



نوشته شده در تاریخ 92/7/7 ساعت 10:34 ص توسط hasan soltani


h. soltani

h. soltani

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را.
شرح و تفسیر: سخن، طنز و تعریض است و حافظ بدینوسیله شیخ و زاهد ریاکار را-که از دست چنین اصنافی خون دل ها دارد -میکوبد ان کسانی که به عبادت اندک خود می نازند و تنها کارشان تخطئه دیگران و مطرح کردن خودشان است و... . من میگم اونی که تو میگی من نیستم بابا واللهِ  به امام به پیر به پیغمبر من ادم خیلی بدی نیستم من معتقدم اون خدایی که تو می پرستی من هم او را عاشقانه میستایم   باور کن من اعتقاد قلبی ام خیلی قویه منهم دل دارم من هم درد دارم... باز هم میگی نه . اره فاسقم بد نامم بی ابرویم شخصیت ندارم خدا در باور من نیست بله من همونکه تو گفتی؛ هستم برو هر غلطی از دستت بر میاد در حق من کوتاهی نکن حالا شد! دلت راضی گشت سبک شدی!؟   در ازل سرنوشت من چنین رقم خورده اگر کردار من به مذاقت سازگار نیست برو قضا و قدر را تغییر ده(برو کشکت رو بساب)



  



نوشته شده در تاریخ 92/6/17 ساعت 12:12 ع توسط hasan soltani


متن زیر دیدگاه شخص خودم است تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

لطایف:

1-دانی

2-عالی

دانی یا پست: هر گونه سخن هزل و هجو و مسخرگی و استهزا را گویند که موجب تخریب روح و جان ادمی می گردد و هدفش صرف خنداندن مردم است و البته مخاطب خاص خود را می طلبد. این نوع سخنان موجب ایجاد خواطر در انسان میگردند که بزرگترین فاجعه است و انسان را از یاد خدا غافل میکند و در واقع از بزرگترین موانع رسیدن به قرب الهی است و موجب عدم تمرکز و متلاشی شدن ذهن می گردد. بارزترین نمونه این نوع گفتارها تحت عنوان "جوک" میباشد و چون اغلب انسانهای جدی و وارسته ، لطیفه را مترادف با جوک می دانند بشدت ان را طرد میکنند.

عالی: این نوع لطایف همه خوبند و بازخورد منفی در انسان ایجاد نمیکنند، منتها مراتبی دارند:

الف- یک نوع از انها فقط تبسمی بر لبها می نشاند و انبساط خاطری ایجاد میکند و پیام خاصی ندارد.

ب- نوع دیگر سخنان حکیمانه و پند اموز است، این طرز سخن برای تاثیر بخشی بیشتر در شنونده است و نمونه بارز ان، گلستان سعدی است:

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب، دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.

ج- نوع دیگر بازتاب دردهای اجتماعی ست و افریننده لبخندی ست نیشدار و توام با درد و تاسف، هدفش هم درمان درد است و جراحی ناهنجاری اجتماع. این همان طنز است که دیوان خواجه شیراز-حافظ شیرین سخن-دارای نمونه های متعالی این نوع سخنان گزنده و درد اور است:

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

_________________

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این!

عاقل: نادان

_________________

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

_________________

این تقوِیَم تمام که با شاهدان شهر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم

و...

د- و متعالیترین نوع این دسته، لطایف قرانی میباشد که انهم غالبا یا همواره در قالب طنز بیان می شود: فبشرهم بعذاب الیم(ایه21 سوره ال عمران) انان را به عذابی دردناک بشارت بده. عذاب را که مژده نمیدن، این بشارت دادن نوعی دهن کجی و استهزاست منکران را(بفرمایید انچه خود خواسته بودید!!!)... . یا علی

 

 

 



  




  پیام رسان 
+ سالروز تولدتان را تبریک میگویم




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ